شمس و قمرم آمد، سمع و بصرم آمد

مستي سرم آمد، نور نظرم آمد

آن راهزنم آمد، توبه شكنم آمد

از مرگ چرا ترسم كو آب حيات آمد

از حد چو بشد دردم، در عشق سفر كردم

وقت است كه مي‌نوشم تا برق زند هوشم

بيتي دو بماند امّا، بردند مرا جانا

وان سيمبرم آمد، وان كان زرم آمد

چيز دگر ار خواهي، چيز دگرم آمد

وان يوسف سيمين بر، ناگه به‌برم آمد…

وز طعنه چرا ترسم چون او سپرم آمد

يا رب، چه سعادتها كه زين سفرم آمد

وقت است كه بر پرّم چون بال و پرم آمد

جايي‌كه جهان آنجا، بس مختصرم آمد

مولانا
شمس و قمرم آمد، سمع و بصرم آمد
مستي سرم آمد، نور نظرم آمد
آن راهزنم آمد، توبه شكنم آمد
از مرگ چرا ترسم كو آب حيات آمد
از حد چو بشد دردم، در عشق سفر كردم
وقت است كه مي‌نوشم تا برق زند هوشم
بيتي دو بماند امّا، بردند مرا جانا
وان سيمبرم آمد، وان كان زرم آمد
چيز دگر ار خواهي، چيز دگرم آمد
وان يوسف سيمين بر، ناگه به‌برم آمد…
وز طعنه چرا ترسم چون او سپرم آمد
يا رب، چه سعادتها كه زين سفرم آمد
وقت است كه بر پرّم چون بال و پرم آمد
جايي‌كه جهان آنجا، بس مختصرم آمد

مولانا

آنكه بي باده كند جان مرا مست كجاست

وآنكه بيرون كند ازجان ودلم دست كجاست

وانكه سوگند خورم ،جز بسر اونخورم

وانكه سوگندمن وتوبه ام اشكست كجاست

وانكه جانها بسحر نعره زنانند ازو

وانكه مارا غمش از جاي ببردست كجاست

جان جانست وگر جاي ندارد چه عجب

اين كه جا مي طلبد در تن ما هست كجاست

پرده ي روشن دل بست وخيالات نمود

وانكه درپرده چنين پرده ي دل بست كجاست

عقل تا مست نشد چون وچرا پست نشد

وانكه او مست شداز چون وچرا رست كجاست

مولانا

آنكه بي باده كند جان مرا مست كجاست
وآنكه بيرون كند ازجان ودلم دست كجاست
وانكه سوگند خورم ،جز بسر اونخورم
وانكه سوگندمن وتوبه ام اشكست كجاست
وانكه جانها بسحر نعره زنانند ازو
وانكه مارا غمش از جاي ببردست كجاست
جان جانست وگر جاي ندارد چه عجب
اين كه جا مي طلبد در تن ما هست كجاست
پرده ي روشن دل بست وخيالات نمود
وانكه درپرده چنين پرده ي دل بست كجاست
عقل تا مست نشد چون وچرا پست نشد
وانكه او مست شداز چون وچرا رست كجاست
مولانا