شمس و قمرم آمد، سمع و بصرم آمد
مستي سرم آمد، نور نظرم آمد
آن راهزنم آمد، توبه شكنم آمد
از مرگ چرا ترسم كو آب حيات آمد
از حد چو بشد دردم، در عشق سفر كردم
وقت است كه مينوشم تا برق زند هوشم
بيتي دو بماند امّا، بردند مرا جانا
وان سيمبرم آمد، وان كان زرم آمد
چيز دگر ار خواهي، چيز دگرم آمد
وان يوسف سيمين بر، ناگه بهبرم آمد…
وز طعنه چرا ترسم چون او سپرم آمد
يا رب، چه سعادتها كه زين سفرم آمد
وقت است كه بر پرّم چون بال و پرم آمد
جاييكه جهان آنجا، بس مختصرم آمد
مولانا
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم بهمن ۱۳۹۲ ساعت 8:45 توسط محمد
|

