من حلزون وار زندگی می کنم. خسته از امید های واهی

خسته از دوست داشتنهای کذایی.

خسته از دل بستن به کسانی که از خون وتبار من نیستند...

من خسته ام...

خسته از این که کرم شب تاب را فانوس دریایی بدانم...


خنده موسیقی روح است . . .
کتاب غذای روح است . . .
ایمان زیبایی روح است . . .



شمع و گل و پروانه و بلبل همه جمعند

شبی یاد دارم که چشمم نخفت / شنیدم که پروانه با شمع گفت:

که من عاشقم گر بسوزم رواست / تو را گریه و سوز باری چراست؟

بگفت: ای هوادار مسکین من / برفت انگبین یار شیرین من

چو شیرینی از من به در می رود / چو فرهادم آتش به سر می رود

همی گفت و هر لحظه سیلاب درد / فرو می‌دویدش به رخسار زرد

که ای مدعی عشق کار تو نیست / که نه صبر داری نه یارای ایست

تو بگریزی از پیش یک شعله خام / من استاده ام تا بسوزم تمام

تو را آتش عشق اگر پَر بسوخت / مرا بین که از پای تا سر بسوخت...

همه شب در این گفت و گو بود شمع / به دیدار او وقت اصحاب، جمع
نرفته ز شب همچنان بهره‌ای / که ناگه بکشتش پریچهره‌ای
همی گفت و می‌رفت دودش به سر / که این بود پایان عشق، ای پسر.

پژوهشی در شخصيت و آرمان شمس تبريزی

زندگي شمس > ديدار شمس با مولانا

درباره نخستين ديدار شمس و مولانا در قونيه داستانهای مختلفی روايت شده‌اند که در بسياری از آنها به قدری مبالغه به کار رفته است که باور کردن آن مشکل می‌شود.

روايت جامی در نفحات‌الانس

شمس به مدرسه مولانا وارد می‌شود و می‌بيند که مولانا توی حياط، کنار حوض نشسته است و پهلوی دستش يک دسته کتاب روی هم تلنبار شده است. شمس از مولانا می‌پرسد: «اينها چيست؟» مولانا می‌گويد: «تو به اينها چه کار داری؟ اينها قيل و قال است.»

شمس کتابها را هل می‌دهد توی آب. مولانا فرياد می‌زند «اين چه کاری بود که کردی؟» شمس که می‌بيند مولانا خيلی ناراحت شده است، کتابها را يکی يکی از توی آب بيرون می‌کشد. هيچکدام عيبی نکرده و حتی تر نشده بودند. مولانا تعجب می‌کند. می‌گويد: «چطور؟»

شمس جواب می‌دهد: «تو به اين کارها چه کار داری؟ به اين می‌گويند ذوق و حال.»

بعد مولانا دست او را می‌گيرد و می‌برد به حجره خودش و سه ماه در آنجا می‌مانند و در به روی خود می‌بندند و باقی قضايا ...

روايت احمد افلاکی در مناقب‌العارفين

مولانا روزی داشت از روبروی کاروانسرای شکرريزان می‌گذشت. شمس نشسته بود روی سکو دم در. همين که مولانا را ديد از جا برخواست و افسار اسب مولانا را محکم به دست گرفت و از او پرسيد: «ابايزيد بزرگ‌تر است يا مصطفی؟»

مولانا جواب می‌دهد «ابايزيد سگ کی باشد که تو با حضرت رسول مقايسه‌اش می‌کنی؟»

شمس می‌گويد پس چرا ابايزيد به خودش جرات می‌دهد حرفهای گنده گنده‌ای بزند از قبيل «سبحانی! ما اعظم شاني» و «انا سلطان السلاطين». ادعاهايی که حضرت مصطفی با همه عظمتش هيچگاه به زبان نمی‌آورد؟

جواب مولانا را افلاکی به تفصيل بيان کرده و می‌گويد شمس بلافاصله پس از شنيدن جواب نعره‌ای زد و نقش زمين شد. مولانا دستور داد او را سر دست بگيرند و به مدرسه برند و خودش هم به دنبال او رفت و از همين لحظه سه ماه بيرون نيامدند و مولانا مسند تدريس و تعليم را رها کرد و مريدان را به حال خود گذاشت و باقی قضايا ....

روايت سپهسالار

سپهسالار هم اولين سوال شمس را ماجرای ابايزيد می‌داند. اما ماجرا را با آب و تاب بيشتری بيان می‌کند و می‌گويد:

خداوندگار -مولانا- توی خانه نشسته بود که ناگهان به او الهام شد که آن شمسی که چندين سال منتظرش بودی طلوع کرده است. از خانه بيرون آمد و يکراست به کاروانسرای شکرريزان رفت.

شمس دم در کاروانسرا نشسته بود و همين که مولانا را از دور ديد به او الهام شد که شيخی را که به او وعده داده‌اند همين است که دارد می‌آيد.

مولانا روی سکويی روبروی شمس نشست و هر دو مدتی با هم حرف نمی‌زدند و فقط به هم نگاه می‌کردند تا اين که سرانجام شمس گفت: «ابايزيدی که هيچ وقت خربزه نمی‌خورد چون می‌گفت نمی‌داند که حضرت مصطفی خربزه را چگونه قاچ می‌کرده چطور به خودش اجازه می‌دهد که بگويد سبحانی. ما اعظم شانی!‌ ؟»

و بلافاصله پس از جواب مولانا همديگر را در آغوش می‌گيرند و چون شير و شکر به هم می‌آميزند و سپس می‌روند به حجره صلاح‌الدين زرکوب و شش ماه آنجا می‌مانند و نه چيزی می‌خورند و نه چيزی می‌آشامند و پس از آن مولانا رغبت زيادی به سماع از خود نشان می‌دهد.

و باقی قضايا ....

جمع بندی اغراق‌ها و کشف واقعيت

چند روايت ديگر هم هست که مثلا در يکی از آنها کتابها به جای آنکه در آب بريزند در آتش انداخته می‌شوند و الخ.

در همه اين روايات مبالغه‌آميز سوال و جواب اوليه بلافاصله به از هوش رفتن و نعره زدن می‌انجامد و اين آغاز ناگهانی ماجراست.

اما در مقالات شمس از قول خود شمس داستانی به مراتب واقعی‌تر می‌خوانيم و می‌بينيم که ديدار اين دو تصادفی نبوده و ماجرا به پانزده شانزده سال پيش بازمی‌گردد.

وقتی شمس به قونیه می‌رسد و محضر او را درک می‌کند، به او می‌گويد: «بسيار خوب. ما وعظ تو را شنيديم و خيلی هم لذت برديم. تو علامه‌ی دهری و همه‌چی را خيلی خوب بلدی و کتاب معارف پدرت را نه يکبار و دو بار، بلکه هزار بار خوانده‌ای و خيلی خوب بلدی. حالا بگو ببينم حرفهای خودت کو؟»

شمس در مقالات به جای اين که کتابها را توی آب يا آتش بياندازد، خطاب به مولانا با قاطعيت و صراحت و رک و پوست کنده می‌گويد: «سخن بگو! تو کيستی؟ از آن تو چيست؟»

ببينيد اين شمس مقالات چقدر واقعی تر و دوست داشتنی تر از شمس افلاکی و سپهسالار و ديگران است؟
 

چه دلپذیراست
اینکه گناهانمان پیدا نیستند
وگرنه مجبور بودیم
...
هر روز خودمان را پاک بشوییم
شاید هم می بایست زیر باران زندگی می کردیم

و باز دلپذیرو نیکوست اینکه دروغهایمان
شکل مان را دگرگون نمی کنند
چون در اینصورت حتی یک لحظه همدیگر را به یاد نمی آوردیم
خدای رحیم ! تو را به خاطر این همه مهربانی ات سپاس ...


فدریکو گارسیا لورکا

دنیا در سه رنگ











ادامه نوشته

اینگونه نگاه کنید ...
مرد را به عقلش نه به ثروتش
زن را به وفایش نه به جمالش
دوست را به محبتش نه به کلامش
عاشق را به صبرش نه به ادعایش
مال را به برکتش نه به مقدارش
خانه را به آرامشش نه به اندازه اش
اتومبیل را به کارائیش نه به مدلش
غذا را به کیفیتش نه به کمیتش
درس را به استادش نه به سختیش
دانشمند را به علمش نه به مدرکش
مدیر را به عملکردش نه به جایگاهش
نویسنده را به باورهایش نه به تعداد کتابهایش
شخص را به انسانیتش نه به ظاهرش
دل را به پاکیش نه به صاحبش
جسم را به سلامتش نه به لاغریش
سخنان را به عمق معنایش نه به گوینده اش
در انتشار آنچه خوبیست و اثری از عشق در آن هست آخرین نفر نباشید

برخورد با افراد منفی گرا

 

 


مطمئناً شما نیز در زندگی با افرادی روبرو شده اید که دائماً با نیش و کنایه حرف بزنند، در برخورد با این اشخاص، احساس می کنید انرژیتان تحلیل رفته و بعد از آن است که حس پرخاشگری، استرس، حقارت، و انبوهی از افکار منفی در ذهنتان انباشته می شود. در واقع این خود شما هستید که با اجازه به آنها و تحت تأثیر این روابط، به همین حالات ادامه می دهید و به تدریج قربانی این افراد خواهید بود. این اشخاص مهارت خاصّی در ایجاد ناامیدی و عدم اعتماد به نفس در قربانی خود دارند و با این روش، شما را از نیل به موفقیت ها و اهدافتان دور می سازند.

شاید در برخورد با فردی ناامید تنها برای ساعاتی از وضعیت و آشفتگی وی، شما نیز ناراحت شوید، امّا افراد به ذات منفی گرا با ظاهری عادی امّا با رفتاری موذیانه در شما استرس و اضطراب مزمن و دیرینه ای ایجاد می کنند که اثرات آن در طولانی مدّت، بطور مزمن باقی مانده و تمام زندگی شما را در بر می گیرد. آنها با تسلط بر قربانی خود، از هیچ تلاشی برای تحلیل انگیزه، ایجاد استرس و ناآرامی در طرف مقابل و در نهایت از دست رفتن وی، ابایی ندارند. دائماً با بیان مشکلات و شکایت از زمین و زمان، شما را بی جهت مورد اتّهام و سرزنش قرار می دهند. اگر جلوی برخورد آنها را نگیرید و به همین رویه ادامه دهید، با ذهنی منفی، رفته رفته، روح شما مرده و انگیزه ای برای ادامه زندگی نخواهید داشت.

"هر احمقی می تواند انتقاد، شکایت و تحقیر کند و این رویه ی افراد نادان است" بنجامین فرانکلین


با یک تست کوچک، می توانید تشخیص دهید که شما نیز جزء افراد منفی هستید یا نه؟


برخوردهای خود را با افراد مختلف و اطرافیانتان مرور کنید، اگر بعد از صحبت با کسی، تغییری در روحیه و رفتار شما ایجاد نشود، این رابطه بی طرفانه و می تواند مفید باشد. اما اگر بعد از ملاقات کسی، احساس تحلیل انرژی، روحیه و خستگی به شما دست داد، طرف مقابل شما فردی منفی گراست، و از طرفی اگر شما در رابطه ای با خالی کردن عصابنیت و ناراحتی های خود بر سر دیگران، احساس سبکی کردید، شما فردی با انرژی منفی هستید.


در نهایت برای برخورد با افرادی منفی، می توانید چهار راهکار ذیل را رعایت کنید:


1- به یاد داشته باشید این افراد در برخورد خود با افراد، خیلی ظاهری متفاوت ندارند، آهسته و در خود فرو می روند و در تاریکی خود با کمترین جرقّه ای، ناگهان خود را نمایان می کنند. آنها تنها با دیدگاه خود به دنیا می نگرند و در اصل نمی توانید آنها را تغییر دهید.


2- حتی المقدور سعی کنید با این افراد تماس کمتری داشته باشید، یا در صورت اجبار مدّت زمان کمتری را با آنها سپری کنید. اگر این شخص، فامیل یا همکارتان است، تنها اجازه دهید هر حرف بی ارزش و کنایه ای که می خواهد بزند، از این گوش بشنوید و از آن گوش در کنید! هیچ واکنشی از خود نشان ندهید. در این بین، از درون، از قدرت روحیه و انرژی مثبت خود برای بازپس زدن تأثیرات منفی حرفهای او، استفاده کنید.


3- زمانی که وی سر شکایت را باز می کند و در به انجام نرساندن کار یا هدفی، بی دلیل تمام تقصیرات را به گردن شما می اندازد، سعی کنید با تمرکز به نقاط مثبت قضیه و شرح موفقیتهای هرچند کم در آن مسئله، مسیر حرفهای او را تغییر دهید.


4- روح خود را تقویت کنید. بعد از برخورد با چنین افرادی انرژی خود را بازیابی کنید. با کشیدن چند نفس عمیق، بر خود مسلط شوید و سعی کنید که تمام رسوبات منفی افکار وی را از درون خود بیرون بریزید.

تنها خود شما هستید که مسئول کیفیت روابط خود هستید. روابط سازگار و غیر سازگار خود را تشخیص دهید. به عنوان انسانی عاقل، می توانید با یافتن روابطی مفید، به استحکام و افزایش سطح روحیه ی خود کمک کنید.

"شما نمی توانید با جنجال، لاپوشانی و نادیده گرفتن سایه ها و دیگر مشکلات عاطفی و جسمی خود، آنها را ازبین ببرید، بلکه تنها راه مبارزه با آنها، تاباندن نور مسقیم و نمایان کردن آنهاست" شاکتی گاوین



رقص آرام(اشعار جالب)

رقص آرام(اشعار جالب)

((رقص آرام))

آیا تا به حال به کودکان نگریسته اید

در حالیکه به بازی "چرخ چرخ" مشغولند؟

و یا به صدای باران گوش فرا داده اید،

آن زمان که قطراتش به زمین برخورد می کند؟

تا بحال بدنبال پروانه ای دویده اید، آن زمان که نامنظم و بی هدف به چپ و راست پرواز می کند؟

یا به خورشید رنگ پریده خیره گشته اید، آن زمان که در مغرب فرو می رود؟

کمی آرام تر حرکت کنید

اینقدر تند و سریع به رقص درنیایید

زمان کوتاه است

موسیقی بزودی پایان خواهد یافت

آیا روزها را شتابان پشت سر می گذارید؟

آنگاه که از کسی می پرسید حالت چطور است،

آیا پاسخ سوال خود را می شنوید؟

هنگامی که روز به پایان می رسد

آیا در رختخواب خود دراز می کشید

و اجازه می دهید که صدها کار ناتمام بیهوده و روزمره

در کله شما رژه روند؟

سرعت خود را کم کنید. کم تر شتاب کنید.

اینقدر تند و سریع به رقص در نیایید.

زمان کوتاه است.

موسیقی دیری نخواهد پائید

آیا تا بحال به کودک خود گفته اید،

"فردا این کار را خواهیم کرد"

و آنچنان شتابان بوده اید

که نتوانید غم او را در چشمانش ببینید؟

تا بحال آیا بدون تاثری

اجازه داده اید دوستی ای به پایان رسد،

فقط بدان سبب که هرگز وقت کافی ندارید؟

آیا هرگز به کسی تلفن زده اید فقط به این خاطر که به او بگویید: دوست من، سلام؟

حال کمی سرعت خود را کم کنید. کمتر شتاب کنید.

اینقدر تند وسریع به رقص درنیایید.

زمان کوتاه است.

موسیقی دیری نخواهد پایید.

آن زمان که برای رسیدن به مکانی چنان شتابان می دوید،

نیمی از لذت راه را بر خود حرام می کنید.

آنگاه که روز خود را با نگرانی و عجله بسر می رسانید،

گویی هدیه ای را ناگشوده به کناری می نهید..

زندگی که یک مسابقه دو نیست!

کمی آرام گیرید

به موسیقی گوش بسپارید،

پیش از آنکه آوای آن به پایان رسد..

 

این تقاضای دختری است که به خاطر سرطان بزودی جهان را بدرود خواهد گفت.  تنها 6 ماه دیگر از زندگی این دختر باقی مانده است و آخرین آرزوی او این است که میخواهد به همه بگوید زندگی را تمام و کمال زندگی کنند، کاری که او نمی تواند بکند. او هرگز نخواهد توانست در میهمانی پایان دبیرستان با دیگر دوستانش شرکت کندو یا ازدواج کند و خانواده ای تشکیل دهد.

شعر زیبا از سهراب سپهری


شعر زیبا از سهراب سپهری

دشت هایی چه فراخ
كوه هایی چه بلند
در گلستانه چه بوی علفی می آمد؟
من دراین آبادی پی چیزی می گشتم
پی خوابی شاید
پی نوری ‚ ریگی ‚ لبخندی
پشت تبریزی ها
غفلت پاكی بود كه صدایم می زد
پای نی زاری ماندم باد می آمد گوش دادم
چه كسی با من حرف می زد ؟
سوسماری لغزید
راه افتادم
یونجه زاری سر راه
بعد جالیز خیار ‚ بوته های گل رنگ
و فراموشی خاك
لب آبی
گیوه ها را كندم و نشستم پاها در آب

من چه سبزم امروز
و چه اندازه تنم هوشیار است
نكند اندوهی ‚ سر رسد از پس كوه

چه كسی پشت درختان است ؟
هیچ می چرد گاوی در كرد
ظهر تابستان است
سایه ها می دانند كه چه تابستانی است
سایه هایی بی لك
گوشه ای روشن و پاك
كودكان احساس! جای بازی اینجاست

زندگی خالی نیست
مهربانی هست سیب هست ایمان هست
آری تا شقایق هست زندگی باید كرد

در دل من چیزی است مثل یك بیشه نور مثل خواب دم صبح
و چنان بی تابم كه دلم می خواهد
بدوم تا ته دشت بروم تا سر كوه
دورها آوایی است كه مرا می خواند

 ***شايد آن روز كه سهراب نوشت :
 تا شقايق هست زندگي بايد كرد خبري از دل پر درد گل ياس نداشت
بايد اينجور نوشت ، هر گلي هم باشي چه شقايق چه گل پيچك و ياس
زندگي اجباريست***

دروغکاری و فریب با هم همسایه اند.

بعضی ادمها فقط سه واژه را میشناسند.

خوردن خوابیدن خندیدن...

احترام به زندگی جاده خوشبختی است

در همه کار رضایت خدا شرط است نه خیره شدن مردم!

شکست پل پیروزی است.


یک درخت میتواند سه میلیون چوب کبریت تولید کند و یک چوب کبریت

میتواند سی میلیون درخت را بسوزاند.


اما من و تو چی؟

وقتی گوشها به دروغ عادت کنند زبانها فریبکار میشوند.


پژوهشی در شخصيت و آرمان شمس تبريزی

زندگي شمس > شمس پيش از آشنايي با مولانا

از آنچه در دسترس است چنين برمی‌آيد که شمس را از نوجوانی به زنبيل‌بافی عارف به نام ابوبکر سله‌باف تبريزی در زادگاهش تبريز می‌سپارند. شمس از او چيزهای فراوانی ياد می‌گيرد. ليکن به مقامی می‌رسد که درمی‌يابد ابوبکر سله‌باف نيز ديگر از تربيت او عاجز است.

شمس برای جستجوی خويش، رنج سفرهای طولانی را بر خود هموار می‌دارد. در اين سفرها به سير آفاق و انفس نايل می‌گردد. تا جايی که صاحب‌دلان او را شمس پرنده و بدانديشان او را شمس آفاقی يعنی ولگرد و غربتی لقب داده‌اند.

شمس در سفرهای خود به ماجراهای تلخ و شيرين بسيار، برخورد می‌کند. گرسنگی می‌کشد. بخاطر امرار معاش می‌کوشد تا کارگری کند اما به سبب ضعف بنيه و لاغری چشمگيرش او را به کارگری هم نمی‌برند.

شمس با آزمايش‌ها و خطاهايی شگفت روبرو می‌شود. به خاطر راست‌گويی از شهر بيرونش می‌کنند. به خاطر ضعف اندام بر وی خرده می‌گيرند. طويل و درازش می‌خوانند و بر وی نهيب می‌زنند که: «ای طويل! بور تا دشنامت ندهيم!»

اگر درهمی داشت در کاروانسراها می‌خوابيد وگرنه به گوشه مسجدی پناه می‌برد تا شايد در خانه خدا که پناه بی‌پناهان است، لحظه‌ای بياسايد. اما در می‌يابد که مسجد خانه‌ی شخصی خدا نيست. بلکه اجاره‌ای است و صاحب و خادمی ضعيف‌کش دارد که با اهانت تمام بيرونش می‌کنند.

در فراسوی چهره خويش، قلب رنجديده‌ای دارد و بارها آرزوی مرگ می‌کند. تا جايی که وقتی می‌بيند جنازه نوجوانی را از کنارش می‌برند، حسرت زده اظهار می‌کند که:

اين نامراد پرحسرت را کجا برند؟ ما را ببرند که سالها در اين حسرت خون جگر خورديم.

شمس علی‌رغم بيزاری از تجمل و دنيا پرستی، گاه به خاطر پرهيز از اهانت خلق، و يا احيانا به خاطر مقاصد خاص ديگری، ناگزير می‌شود که به توانمندی تظاهر کند. در عين گرسنگی و تهی‌مايگی به جامه بازرگانان در می‌آمد و بر در حجره خود در کاروانسرا قفل سنگين می‌زد.

به هر شهر که رفتی در کاروانسراها نزول کردی و کليد محکم بر در نهادی و در اندرون به غير حصير نبودی. گاه‌گاه شلواربند (بند شلوار) دوختی و از آن امرار معاش می‌کردي.

 

ین وضع تا زمانی ادامه یافت که کم کم به خدمت عارفان بزرگ درمیآمد و از نام آنها او نیز از اهانت عوام خلاص یافت. اما به طوری که مشهور است تا واپسین دم عمر هم از زهر دشمنان آرام نداشت.


 
دی شد وبهمن گذشت.فصل بهاران رسید
جلوه گلشن به باغ همچو نگاران رسید
زحمت سرما و دود رفت به کور و کبود
شاخ گل سرخ را وقت نثاران رسید
باغ ز سرما بکاست. شد ز خدا داد خواست
...لطف خدا یار شد. دولت یاران رسید (حضرت مولانا )ادامه ...

می دونـ ـی وقتـ ـی خـ ـدا داشـ ـت بدرقـ ــه ات مـ ـی کـ ـرد چـ ــی گفـ ــت ؟

گفـ ـت : جایی که مـ ـی ری مـ ـردمی داره که می شکـ ـننت ...

نکنـ ـه غصـ ـه بخـ ـوری ، مـ ـن همـ ـه جا باهاتـ ـم

تـ ـو تنـ ـها نیـ ـستی ...

تـ ـو کـ ـوله بـ ـارت عشـ ـق مـ ـی ذارم کـ ـه بگـ ـذری

قلـ ـب مـ ـی ذارم کـ ـه جـ ـا بـ ـدی

اشـ ـک مـ ـی دم کـ ـه همـ ـراهیـ ـت کنـ ـه

                                      و مـ ــرگ مـ ـی دم کـ ــه بدونـ ـی بـ ــر می گـ ــردی پیـ ــشمـــ ...

 


خدایا.....

 

از خدا پرسیدم خدایا چه چیزی تو را نارحت می کند ؟

خداوند فرمود : هر وقت بنده ای با من صحبت می کند ، چنان به حرفهای او گوش می دهم که گویی به جز او بنده ای دیگر ندارم ، ولی او چنان سخن می گوید که انگار من خدای همه هستم الا او


خدایا ذهنم پریشان قلبم بیقرار افکارم شوریده درمانده ام پس رشته زندگیم را به دستهای امن تو میسپارم آنگاه توفان میخوابد و ارامش تو حکمفرما می شود


 خدایا تو خیلی بزرگی و من خیلی کوچیک.

جالب اینجاست که تو به این بزرگی هیچ وقت من به این کوچیکی رو فراموش نمی کنی

ولی من به این کوچیکی ، تو به این بزرگی رو گاهی فراموش می کنم

نظریه دلبستگی احساسی و ویژگیهای آن

دلبستگی چیست؟

دلبستگی پیوند عاطفی با فردی دیگر است. جان بولبی (John Bowlby) روانشناس، اولین نظریه‌پرداز دلبستگی بود و دلبستگی را "ارتباط روانی ماندگار بین انسان‌ها" تعریف کرده است. بولبی عقیده داشت که اولین پیوندهای ایجاد شده توسط کودکان با مراقبین خود تاثیری شگرف بر آنها دارد که تا پایان عمر همراهشان خواهد بود. طبق گفته‌های بولبی، دلبستگی همچنین برای نزدیک کردن نوزاد به مادر خود مفید است و درنتیجه احتمال بقای نوزاد را افزایش می‌دهد.

موضوع اصلی نظریه دلبستگی این است که مادرانی که در اختیار نوزادشان باشند و به نیازهای او واکنش بدهند، یک حس اطمینان و امنیت در نوزادشان ایجاد می‌کنند. نوزاد می‌داند که فرد مراقب او قابل‌تکیه است و این مسئله پایه و اساسی محکم برای کشف دنیا در نوزاد فراهم می‌آورد.

ویژگی‌های دلبستگی

  • پناه: وقتی نوزاد احساس تهدید یا ترس کند، می‌تواند برای رسیدن به امنیت و آرامش به مراقب خود رو کند.
  • اساس مطمئن: مراقب پایه و اساسی مطمئن و محکم برای کشف دنیا در اختیار نوزاد قرار می‌دهد.
  • نزدیکی: نوزاد تلاش می‌کند خود را نزدیک مراقب خود نگه دارد تا ایمن باشد.
  • عذاب جدایی: وقتی نوزاد از مراقب جدا شود، ناراحت و پریشان می‌شود.

"موقعیت عجیب" آینسورس

مری آینسورس (Mary Ainsworth) در تحقیقی که در دهه هفتاد انجام داد، کار اصلی بولبی را گسترش داد. تحقیق "موقعیت عجیب" او تاثیرات عمیق دلبستگی بر روی رفتار را مشخص کرد. در این تحقیق، کودکان بین 12 تا 18 ماهه را مشاهده کردند که به یک موقعیت که تنها رها شده‌اند و بعد دوباره آنها را پیش مادرشان برمی‌گرداندند، واکنش می‌دهند.

براساس واکنشات مشاهده شده توسط محققان، آینسورس سه سبک اصلی دلبستگی را توصیف می‌کند: دلبستگی امن، دلبستگی دوسوگرا-ناامن و اجتنابی-ناامن. بعدها محققان دیگر، ماین (Main) و سولومون (Solomon) در سال 1986 براساس تحقیق خود، یک نوع چهارمی از دلبستگی را نیز به آن اضافه کردند که دلبستگی آشفته-ناامن نامیده می‌شود. از آن زمان تاکنون شماری از تحقیقات سبک‌های دلبستگی اینسورس را تایید کرده و عنوان کرده‌اند که این سبک‌های دلبستگی بر رفتار فرد در زندگی تاثیر می‌گذارد.

ویژگی‌های دلبستگی امن

  • نوزادانی که کاملاً امن و مطمئن دلبسته می‌شوند، زمانیکه از مراقبین خود دور می‌شوند ناراحت شده و با برگشت دوباره پیش آنها شاد می‌شوند. یادتان باشد، این کودکان احساس امنیت می‌‌کنند و قادرند به مراقبین خود تکیه کنند. وقتی مراقب آنها را ترک می‌کند، نوزاد شدیداً ناراحت می‌شود اما مطمئن است که مراقب او دوباره برمی‌گردد.
  • این نوزادان زمانیکه ترسانده شوند، به دنبال آرامش و مراقبین خود هستند. این کودکان والدین یا مراقب خود را به‌خوبی می‌شناسند و می‌دانند که برایشان آرامش و امنیت فراهم می‌کنند، به همین دلیل در صورت نیاز به دنبال آنها می‌گردند.

ویژگی‌های دلبستگی دوسوگرا-ناامن

  • نوزادانی که به طریقی دوسوگرا دلبسته می‌شوند معمولاً با جدا شدن از والدین یا مراقب خود شدیداً ناراحت می‌شوند. این سبک دلبستگی بسیار غیرمتداول است. تحقیقات نشان می‌دهد که دلبستکی دوسوگرا درنتیجه حضور کم‌رنگ مادر ایجاد می‌شود. این نوزادان قادر نیستند در زمان نیاز به والدین یا مراقب خود تکیه کنند.

ویژگی‌های دلبستگی اجتنابی-ناامن

  • نوزادانی که به‌طور اجتنابی-ناامن دلبسته می‌شند تمایل دارند که از والدین یا مراقب خود دوری کنند. در زمان انتخاب این نوزادان هیچ اولویتی برای مراقب یا والدینشان و یک فرد کاملاً غریبه قائل نیستند. تحقیقات نشان می‌دهد که این نوع دلبستگی درنتیجه رفتار سوءاستفاده‌گر مراقب و عدم‌توجه او ایجاد می‌شود. بچه‌هایی که به‌خاطر تکیه کردن به والدین خود تحت سرزنش و تنبیه قرار می‌گیرند یاد می‌گیرند که در آینده برای کمک به آنها رجوع نکنند.

مشکلات دلبستگی

برای آندسته از نوزادانی که دلبستگی امن برقرار نمی‌کنند چه اتفاقی می‌‌افتد؟ تحقیقات نشان می‌دهد که شکست در ایجاد یک دلبستگی ایمن و مطمئن در ابتدای زندگی می‌تواند تاثیر منفی بر رفتار کودک در آینده و در طول زندگی داشته باشد. کودکان مبتلا به اختلال مخالف-مبارز (ODD)، اختلال سلوک (CD) یا اختلال استرس پس از تروما (PTSD) معمولاً مشکلات دلبستگی از خود نشان می‌دهند که به سوءاستفاده‌ها، بی‌توجهی‌ها و آسیب‌های دوران نوزادی برمی‌گردد. متخصصی بالینی توصیه می‌کنند که نوزادانی که بعد از شش ماهگی به فرزند‌خواندگی پذیرفته می‌شوند بیشتر درمعرض این مشکلات دلبستگی قرار دارند.

بااینکه سبک‌های دلبستگی که در بزرگسالی نشان داده می‌شود لزوماً شبیه به این سبک‌ها در نوزادی نیست اما تحقیقات نشان داده است که دلبستگی‌های نوزادی تاثیر شگرفی بر روابط فرد در بزرگسالی دارد. مثلاً آنهایی که در کودکی دلبستگی امن داشته‌اند، معمولاً اعتماد به نفس بالاتر و روابط عاشقانه قوی‌تری دارند.

ادامه نوشته

پژوهشی در شخصیت و آرمان شمس تبریزی


زندگي شمس > پيشينه آشنايي شمس با مولانا

سيد سردان ظهور شمس را پيش‌بينی کرده بود. از گفتار خود شمس در مقالات پيداست که شمس او را می‌‌شناخته و همديگر را ديده بودند. شايد خود سيد هم با مولانا به شام سفر کرده و در حلب يا دمشق همديگر را ديده‌اند و شايد در قيصريه.

سيد چند سالی در قيصريه مقيم بود و در همين شهر بود که مرد. سيد مرد محافظه‌کاری بود، اما شايد بدش نمی‌آمد اين امانت گرانبهايی را که سلطان‌العلما به دستش سپرده بود را به شمس بسپارد. از واکنش علمای شهر پيروان سلطان‌العلما واهمه داشت يا دلش نمی‌خواست تا وقتی که زنده است شمس را در قونيه و در محضر مولانا ببيند. می‌گفت: «او شير و من شير. با هم سازگاری نتوانيم کردن.»

اما تا چهار سال پس از مرگ او هم از شمس خبری نبود. شايد اين خود شمس بود که شتابی به خرج نميداد. چون به قول خودش «وقت نيامده بود هنوز.»

تا چهارسال پس از مرگ سيد سردان همچنان «وقت نيامده بود هنوز» و تازه پس از آن شمس که گويا شصت ساله بود به قونيه رسيد.

کمی به عقب برگرديم.

مولانا در دمشق به ديدار شيخ محی‌الدين عربی هم رفته بود و از گفتار شمس در مقالات به خوبی پيداست که شمس با محی‌الدين دوستی و همصحبتی قديم داشته و می‌توان حدس زد که ملاقات شمس با مولانا نه به طور تصادفی در ميدان دمشق، بلکه در محضر محی‌الدين يا به واسطه او صورت گرفته باشد.

اما شمس می‌گويد از پانزده يا شانزده سال پيش همديگر را می‌شناخته‌اند و «سلام و عليک» داشته‌اند. شانزده سال پيش از ورود شمس به قونيه، مولانا کجا بود؟ با پدرش سلطان‌العلما در راه بودند، در آستانه ورود به قونيه، و شايد هم هنوز در شهر ارزنجان يا در لارنده. به روايت افلاکی مولانا قبل از ورود به قونيه هفت سال در لارنده بود و در همين شهر بود که مولانا در هيجده سالگی ازدواج کرد.

به روايت سپه‌سالار سلطان‌العلما از حدود يک سال قبل از ورود به قونيه در ارزنجان بود و از آنجا به قونيه رفت. شمس در مقالات می‌گويد که مدتی در ارزنجان بود و از آنجا به قونيه رفت. ارزنجان در آن زمان شهر آباد و مهمی بود و يک سال بعد از آن سلطان‌العلما به دعوت کيقباد سلجوقی به قونيه رفت.

شايد اولين ملاقات شمس با مولانا در همين شهر ارزنجان صورت گرفته باشد. و يا در لارنده. و يا در کاروانسرايی بر سر راه.

اما ما نمی‌خواهيم مثل افلاکی و سپهسالار داستانمان را به مبالغه بياميزيم. خود شمس اصلا اهل مبالغه نيست. داستان خود را به سادگی و بدون رنگ و لعاب اضافی بيان می‌کند. سپهسالار و افلاکی داستانهای زيادی از کرامات شمس نقل می‌کنند. اما خود شمس اهل کرامت نيست. او اهل معامله است.

پس رواياتی مانند خواب ديدن شمس و ندای غيبی و امثال اين را از بحث کنار می‌گذاريم.

شمس پس از سفرهای گوناگون و گذشتن از شهرهای مختلف سرانجام مدتی را در دمشق ماندگار شد. و همينجا بود که دوباره مولانا را ديد. نه در ميدان شهر. بلکه در محضر شيخ محی‌الدين عربی.

شايد هم در جای ديگری با هم آشنا شده باشند. اما نه تصادفی و به واسطه نداها و الهامهای غيبی!

شعر فروغ فرخزاد

مهمان

امشب آن حسرت ديرينه من
در بر دوست به سر مي آيد
در فروبند و بگو خانه تهي است
زين سپس هر كه به در مي آيد
شانه كو تا كه سر و زلفم را
در هم و وحشي و زيبا سازم
بايد از تازگي و نرمي و لطف
گونه را چون گل رويا سازم
سرمه كو تا كه چو بر ديده كشم
راز و نازي به نگاهم بخشد
بايد اين شوق كه دردل دارم
جلوه بر چشم سياهم بخشد
چه بپوشم كه چو از راه آيد
عطشش مفرط و افزون گردد
چه بگويم كه ز سحر سخنم
دل به من بازد و افسون گردد
آه اي دخترك خدمتكار
گل بزن بر سر و سينه من
تا كه حيران شود از جلوه گل
امشب آن عاشق ديرينه من
چو ز در آمد و بنشست خموش
زخمه بر جان و دل و چنگ زنم
با لب تشنه دو صد بوسه شوق
بر لب باده گلرنگ زنم
ماه اگر خواست كه از پنجره ها
بيندم در بر او مست و پريش
آنچنان جلوه كنم كو ز حسد
پرده ابر كشد بر رخ خويش
تا چو رويا شود اين صحنه عشق
كندر و عود در آتش ريزم
ز آن سپس همچو يكي كولي مست
نرم و پيچنده ز جا برخيزم
همه شب شعله صفت رقص كنم
تا ز پا افتم و مدهوش شوم
چو مرا تنگ در آغوش كشد
مست آن گرمي آغوش شوم
آه گويي ز پس پنجره ها
بانگ آهسته پا مي آيد
اي خدا اوست كه آرام و خموش
بسوي خانه ما مي آيد

قال رسول الله:
فرمود: سه چيز است كه از آن ها براى امّت خود احساس خطر مى كنم :
1 گمراهى ، بعد از آن كه هدايت و معرفت پيدا كرده باشند.
2 گمراهى ها و لغزش هاى به وجود آمده از فتنه ها.
3 مشتهيات شكم ، و آرزوهاى نفسانى و شهوت پرستى .
...
قالَ صلّى اللّه عليه و آله : ثَلاثَةٌ اءخافُهُنَّ عَلى اُمتَّى : اءلضَّلالَةُ بَعْدَ الْمَعْرِفَةِ، وَ مُضِلاّتُ الْفِتَنِ، وَ شَهْوَةُ الْبَطْنِ وَ الْفَرْجِ.
اءمالى طوسى : ج 1، ص 158، بحارالا نوار: ج 10، ص 368، ح 15
ادامه ...

پژوهشی در شخصیت و آرمان شمس تبریزی



زندگي شمس > بلوغ شمس

دوران نوجوانی و برزخ کودکی و بلوغ شمس نيز دوره‌ای بحرانی بوده است.

شمس در نوجوانی، يک دوره سی چهل روزه‌ی بی‌اشتهايی شديد را می‌گذراند. از خواب و خوراک می‌افتد. هرگاه به وی پيشنهاد غذا خوردن می‌شود، او از تمکين سر باز می‌زند. جهان تعبدش واژگون می‌شود. تب حقيقت و تشنگی کشف رازها سراپای وجود او را فرا می‌گيرد. ترديد دلش را می‌شکافد و از خواب و خوراک بازش می‌دارد.

شمس از اين تب فلسفی و بحران فکری دوره‌ی نوجوانی خود به عنوان «اين عشق»، عشقی که از خواب و خوراک باز می‌دارد و نوجوان را به اعتصاب غذايی برمی‌گمارد، و او را به عناد با خود و لجبازی با ديگران برمی‌انگيزد ياد می‌کند.

ليکن می‌بيند که با اين وصف در محفل اهل دل هنوز وی را به جد نمی‌گيرند و با وجود درگيری در لهيب چنين عشق سوزانی، آواز درمی‌دهند که:
«هنوز خام است! به گوشه‌ای رها کن تا بر خود بسوزد. (پخته گردد).»

شمس را از نوجوانی به زنبيل‌بافی عارف -ابوبکر سله‌باف تبريزی- در زادگاهش تبريز می‌سپارند. شمس از او چيزهای فراوانی ياد می‌گيرد. ليکن به مقامی می‌رسد که درمی‌يابد ابوبکر سله‌باف نيز ديگر از تربيت او عاجز است.

او بايد پرورشگری بزرگتر را برای خود بيابد و از اين رو به سير و سفر می‌پردازد. و در پی گمشده‌ی خود همچنان شهر به شهر می‌گردد.

شمس‌الحق والدين، محمد ابن علی ابن ملک‌داد تبريزی را در شهر تبريز پيران طريقت «کامل تبريزي» خواندندی. و جماعت مسافران اهل دل، او را «پرنده» گفتندی جهت بی‌قراريی که داشت...

سبب تاخیر در اجابت دعای مومن - دفتر ششم متنوی

ای بسا مخلص که نالد در دعا
تا رود دود خلوصش بر سما
تا رود بالای این سقف برین
...بوی مجمر از انین المذنبین
پس ملایک با خدا نالند زار
کای مجیب هر دعا وی مستجار
بندهٔمؤمنتضرع می‌کند
او نمی‌داند به جز تو مستند
تو عطا بیگانگان را می‌دهی
از تو دارد آرزو هر مشتهی
حق بفرماید که نه از خواری اوست
عین تاخیر عطا یاری اوست
حاجت آوردش ز غفلت سوی من
آن کشیدش مو کشان در کوی من
گر بر آرم حاجتش او وا رود
هم در آن بازیچه مستغرق شود
گرچه می‌نالد به جان یا مستجار
دل شکسته سینه‌خسته گو بزار
خوش همی‌آید مرا آواز او
وآن خدایا گفتن و آن راز او
وانک اندر لابه و در ماجرا
می‌فریباند بهر نوعی مرا
طوطیان و بلبلان را از پسند
از خوش آوازی قفس در می‌کنند
زاغ را و چغد را اندر قفس
کی کنند این خود نیامد در قصص
پیش شاهد باز چون آید دو تن
آن یکی کمپیر و دیگر خوش‌ذقن
هر دو نان خواهند او زوتر فطیر
آرد و کمپیر را گوید که گیر
وآن دگر را که خوشستش قد و خد
کی دهد نان بل به تاخیر افکند
گویدش بنشین زمانی بی‌گزند
که به خانه نان تازه می‌پزند
چون رسد آن نان گرمش بعد کد
گویدش بنشین که حلوا می‌رسد
هم برین فن داردارش می‌کند
وز ره پنهان شکارش می‌کند
که مرا کاریست با تو یک زمان
منتظر می‌باش ای خوب جهان
بی‌مرادی مومنان از نیک و بد
تو یقین می‌دان که بهر این بود.

عشق، تصمیم قشنگی ست، بیا عاشق شو
نه اگر قلب تو سنگی ست، بیا عاشق شو

آسمان زیر پروبال نگاهت آبی ست
شوق پرواز تو رنگی ست، بیا عاشق شو

تیز هوشان جهان، برسر كار عشقند
عشق، رندی است، زرنگی ست، بیا عاشق شو



شب سردي است و من افسرده
راه دوري است و پايي خسته
...تيرگي هست و چراغي مرده
مي كنم تنها از جاده عبور
دور ماندند ز من آدمها
سايه اي از سر ديوار گذشت
غمي افزود مرا بر غم ها
فكر تاريكي و اين ويراني
بي خبر آمد تا به دل من
قصه ها ساز كند پنهاني
نيست رنگي كه بگويد با من
اندكي صبر سحر نزديك است
هر دم اين بانگ برآرم از دل
واي اين شب چه قدر تاريك است
خنده اي كو كه به دل انگيزم ؟
قطره اي كو كه به دريا ريزم ؟
صخره اي كو كه بدان آويزم ؟
مثل اين است كه شب نمناك است
ديگران را هم غم هست به دل
غم من ليك غمي غمناك است

"سهراب سپهری

آری ... دلم ... گلم ... ورق بزن مرا

و به آفتاب فردا بیاندیش که برای تو طلوع می کند

با سلام و عطر آویشن ..
...
حسین پناهی
.

زيباترين و گرانترين کبوتر هاي دنيا(عکس)
بدون شرح!
برای مشاهده عکس ها در ابعاد واقعی بر روی آن ها کلیک نمایید.
 
نمايش اندازه واقعی

نمايش اندازه واقعی

نمايش اندازه واقعی

نمايش اندازه واقعی

نمايش اندازه واقعی

نمايش اندازه واقعی

نمايش اندازه واقعی

نمايش اندازه واقعی

بر می گردیم ، نگاه می کنیم
امیدوار به اواز ادمی
ایا شفای این صبح ساکت غمگین
بی خواب اخرین ستاره میسر نیست ؟
همیشه همین قدم های نخستین رفتن است
...که راز ان اخرین منزل رسیدن را رقم می زند
ادامه ...

قیصر امین پور:
وقتی که یک تفاوت ساده
در حرف
کفتار را به کفتر تبدیل می کند
باید به بی تفاوتی واژه ها
واژه های بی طرفی
مثل " نان "
دل بست
نان را از هر طرف بخوانی،نان است.

یاس سربی:
به نان دل بستم
و از هر طرف خواندمش نان شد.
اما کلمه های دیگری هم بود؛
دود ، درد ، داد را هم اگر

هيچ گاه قفس معشوق خود نباش ، غايت ، تملک نيست ، آزادي است ، خلاقيت جزء ذات است ، اگر خلاق نباشد عشق نيست ، بند استعشقعشقعشق.
انسانيت از آن رو فقير است که کانون هاي کيهاني را نمي شناسد ، عشق بخشيدن را فراموش کرده و راه گدايي را پيش گرفته است ، عاشقان حقيقي امپراتوران عالم بخشش اند ، آن ها کاسه به دست نمي گيرند و محبت گدايي نمي کنند
اگر براي مردان تعالي و عروجي متصوراست از همت بلند زنان است.

طلا را به وسيله آتش......زن را به وسيله طلا ........و مرد را به وسيله زن امتحان کنيد.

انسان عادی مثل شهری است _ صد دروازه _ كه تقدیر ازهردری كه بخواهد بر او وارد می شود . اما انسان حكیم همانند كاخی ست_ با یك در _ كه تقدیر قبل از ورود به آن در می زند .
توماس جفرسون : صداقت نخستين بخش كتاب عشق است

غیرممکن کلمه ای است که فقط در فرهنگ لغت انسانهای احمق یافت می شود.

شب در کارنامه سیاه زندگی اش چه کرده است که افتخار گرفتن این همه ستاره را دارد

اس ام اس فلسفی عاشق بهترین ها نباش… بهترین باش… تا بهترین ها عاشق تو باشند

انچه پدید اید نا پدید خواهد شد . خود پشت و پناه خود باش

آفتاب را گر بنظاره بنشینی سایه نتوانی دید!

کسی مانده است که خواهد آمد باور کن ، کسی که امکان آمدن را نگه می دارد.

زندگی داشتن دوست داشتنیها نیست/زندگی دوست داشتن داشتنی هاست

اس امدنیا همه هیچ، کار دنیا همه هیچ، ای هیچ برای هیچ بر هیچ مپیچ
دانی که ز آدمی چه ماند به جهان، عشق است و محبت است و باقی همه هیچ

عمری که اجل در پی آن می تازد ، هر کس غم دنیا بخورد می بازد

هیچ وقت از مشکلات زندگی ناراحت نشو، کارگردان همیشه سخت ترین نقش ها را به بهترین بازیگر می دهد.



بــی دلیل می نویـــسم

با اینکه می دانم اینجا چشمی خیس نمی شود

از اشـــک می نویــــسم

با اینکه می دانم اینجا آسمان ابری ندارد تا ببارد

از بــــاران می نویــــسم

با اینـکه می دانـم اینـجا زمسـتان حـــاکم اسـت

از رنگ سـبز می نویسم

با اینکه می دانم اینجا همیشــه تاریــکی است

از خـورشـید می نویـسم

چه بی دلیل می نویسم


زندگي شمس > مولانا پس از آشنايي با شمس

شمس دائم به مريدان مولانا گوش‌زد می‌کرد که: «شما قدر اين گوهر را نمی‌دانيد.» مريدان و علمای شهر دلشان می‌خواهد مولانا سلطان‌العلمای ديگری باشد. در همان حد و نه فراتر.

خود مولانا نمی‌خواهد سلطان‌العلمای ديگری باشد. اما با علمای شهر و مريدان هم سر جنگ ندارد. می‌خواهد شمس را با آنها و آنها را با شمس آشتی دهد. دلش نمی‌خواهد شمس زيادی تند برود.

اما شمس زبان تند و تيزی دارد و هيچ ملاحظه‌ای توی کارش نيست. به مريدان پرخاش می‌کند و فحش می‌دهد. مريدان به مولانا شکايت می‌برند. مولانا از شمس گله می‌کند که چرا ملاحظه‌ی آنها را نمی‌کنی و شمس از مولانا گله می‌کند که «چرا جواب آنها را نمی‌دهی؟»

مولانا نمی‌خواهد مريدان را از دست خودش برنجاند و باز هم ملاحظه می‌کند. شمس قهر می‌کند و می‌رود به حلب. مولانا پسرش سلطان ولد را با چهارصد درهم و نامه‌هايی منظوم به حلب می‌فرستد تا شمس را برگرداند. اين نامه‌ها اولين شعرهای مولاناست. مولانا زبان باز کرده و اين هم اولين آثاری دوره‌ی سخن‌گويی.

اين نامه‌ها غزلياتی‌ است در ستايش شمس و در جهت ترغيب او به بازگشتن به قونيه. اولين داوری را درباره‌ی شعر مولانا از زبان شمس می‌شنويم:‌ «اين سخن که مولانا نبشت در نامه، محرک است. مهيج است. اگر سنگ بود، با سنگی بر خود بجنبد.»

برمی‌گردد. داستان معروف است. پياده آمدن سلطان ولد در رکاب شمس از حلب تا قونيه و بعد، دوباره قونيه. و اين بار هم مريدان بنا می‌کنند به سوسه دواندن و بدگويی و اين بار شمس تصميم گرفته است که همه ملاحظه‌ها را بگذارد کنار و به قول خودش «نفاق» نکند. با اين همه سعی می‌کند که با آنها نرم‌تر از پيش تا کند. به مولانا گفته است خواهی ديد که اينها را رام می‌کنم و حالا می‌خواهد نشان دهد که می‌تواند. اما حساب او درست از آب در نمی‌آيد.

اين بار فرزندان مولانا هم با بدخواهان يار می‌شوند. پس از بازگشت شمس از حلب، مولانا اتاقی در خانه خودش به او داده و دختری از منسوبين خودش (که بعضی می‌گويند دخترش بوده است) را به نام کيميا به عقد او درمی‌آورد تا با هم توی آن اتاق زندگی کنند و شايد به اين ترتيب خواسته آن پير گريزپا را بند کند.

پسر جوانتر مولانا، علاءالدين محمد وقت و بی‌وقت به بهانه ديدار با پدرش، از جلوی اتاق آنها رد می‌شود و شايد سرکی هم توی اتاق بکشد و آرامش و خلوت آنها را به هم می‌زند. شمس از اين بابت به شدت دلخور است و به او تذکر می‌دهد که اين حرکت را ديگر تکرار نکند.

و اما اين پسر ديگر، بهاءالدين يا همان سلطان‌ولد همان که از حلب تا قونيه پياده آمد تا درجه اخلاص و ارادتش را نشان بدهد و به قونيه که رسيدند، تنها کسی بود که علاوه بر صلاح‌الدين زرکوب اجازه داشت که در خلوت مولانا با شمس حضور يابد. همان که سالها بعد در مثنوی ولدنامه‌اش ماجرای پدرش با شمس را به نظم کشيد. به قول جامی شمس گفته است که «من سر را در راه مولانا فدا کردن و سر (به معنی راز) را به سلطان ولد بخشيدم.»

شمس داستان خودش با مولانا را به اين صورت خلاصه می‌کند: «گوهری بود در صدفی. گرد عالم می‌گشت. صدف‌ها می‌ديد بی‌گوهر. حکايت صدف و گوهر می‌کردند او نيز با ايشان حکايت صدف می‌کرد. تا روزی که جوهری يگانه‌ای يافت و گفت آنچه گفت.»

شمس به مولانا می‌گويد: «سخن بگو تا من هم سخن بگويم!» سخن گفتن مولانا شمس را در سخن گفتن خود گرمتر می‌کند. اما اين سخن گفتن شمس بود که برای اولين بار مولانا را شيفته و مجذوب خود کرد. دلبستگی مولانا به کلام شمس و تاثير شگفتی که بر مولانا گذاشت، سالهای سال پس از غيبت شمس در مثنوی تجلی يافت. درجه اين نفوذ کلام به حدی بود که گاهی عينا همان تعبيرها و عبارات مقالات را در مثنوی به لباس شعر می‌بينيم.