گفتم: خدای من، دقایقی بود در زندگانیم که هوس می کردم سر سنگینم را که پر از دغدغه ی دیروز بود و هراس فردا، بر شانه های صبورت بگذارم آرام برایت بگویم و بگریم، در آن لحظات شانه های تو کجا بود؟
گفت: عزیزتر از هر چه هست، تو نه تنها در آن لحظات دلتنگی که در تمام لحظات بودنت برمن تکیه کرده بودی،من آنی خود را از تو دریغ نکرده ام که تو اینگونه هستی،من همچون عاشقی که به ‎...‎معشوق خویش می نگرد، با شوق تمام لحظات بودنت را به نظاره نشسته بودم
گفتم: پس چرا راضی شدی من برای آن همه دلتنگی، اینگونه زار بگریم؟
گفت: عزیزتر از هر چه هست،اشک تنها قطره ای است که قبل از آنکه فرود آید عروج می کند، اشکهایت به من رسید و من یکی یکی
بر زنگارهای روحت ریختم تا باز هم از جنس نور باشی و از حوالی آسمان چرا که تنها اینگونه می شود تا همیشه شاد بود
گفتم: آخر آن چه سنگ بزرگی بود که بر سر راهم گذاشته بودی؟
گفت: بارها صدایت کردم،
آرام گفتم: از این راه نرو که به جایی نمی رسی،توهرگز گوش نکردی و آن سنگ بزرگ فریاد بلند من بود که عزیزتر از هر چه هست از این راه نرو که به ناکجاآباد هم نخواهی رسید
گفتم: پس چرا آن همه درد در دلم انباشتی؟
گفت: روزیت دادم تا صدایم کنی، چیزی نگفتی،پناهت دادم تا صدایم کنی، چیزی نگفتی، بارها گل برایت فرستادم، کلامی نگفتی،می خواستم برایم بگویی و حرف بزنی. آخر تو بنده ی من بودی چاره ای نبود جز نزول درد که تنها اینگونه شد تو صدایم کردی
گفتم: پس چرا همان بار اول که صدایت کردم درد را از دلم نراندی؟
گفت: اول بار که گفتی خدا آن چنان به شوق آمدم که حیفم آمد بار دگر خدای تو را نشنوم،تو باز گفتی خدا و من مشتاق تر برای شنیدن خدایی دیگر،من می دانستم تو بعد از علاج درد بر خدا گفتن اصرار نمی کنی و گرنه همان بار اول شفایت می دادم.
گفتم: مهربانترین خدا، دوست دارمت
گفت: عزیزتر از هر چه هست من دوست تر دارمت

هر عقیده ای هم که داشته باشی این‌ها سزاوار احترام هستن ...!


Photo: هر عقیده ای هم که داشته باشی این‌ها سزاوار احترام هستن ...!

شریعت، طریقت و حقیقت:
شریعت همچو علم کیمیا آموختن است، ازاستاد یا از کتاب، و طریقت استعمال کردن داروها و مس را کیمیا مالیدن، و حقیقت زرشدن مس، کیمیا دانان بعلم کیمیا شادند که ما این علم میدانیم، و عمل کننده گان به علم کیمیا شادند که ما زر شدیم و از عمل کیمیا آزاد شدیم (( عتقاالله)) ایم، ((کل حزب بما لدیهم فرحون)) یا مثال شریعت همچون علم طب آموختن است و طریقت پرهیز کردن بموجب طب، و داروها خوردن، و حقیقت صحت یافتن ابدی، و از آن هردوفارغ شدن، چون آدمی از این حیات میرد شریعت و طریقت از او منقطع شود و حقیقت ماند. حقیقت اگر دارد نعره میزند(( یالیت قومی یعلمون بما غفرلی ربی )) و اگر ندار نعره میزند که: ((یا لیتنی لم اوت کتابته ولم ادرما حسابیه، یالیتها کانت القاضیه ما اغنی اعنی مالیه، هلک عنی سلطانیه)) شریعت علم است، طریقت عمل است و حقیقت (( الوصول الی الله)) (( فمن کان یرجوالقاء ربه فلیعمل عملا صالحا ولایشرک بعبادة ربه احداً))

آواز عاشقانه ی ما در گلو شکست


حق با سکوت بود ، صدا در گلو شکست



دیگر دلم هوای سرودن نمی کند



تنها بهانه ی دل ما در گلو شکست


‎...‎
سربسته ماند بغض گره خورده در دلم


آن گریه های عقده گشا در گلو شکست


ای داد، کس به داغ دل باغ دل نداد


ای وای ، های های عزا در گلو شکست


آن روزهای خوب که دیدیم ، خواب بود


خوابم پرید و خاطره ها در گلو شکست


" بادا " مباد گشت و " مبادا " به باد رفت


" آیا " ز یاد رفت و " چرا " در گلو شکست


فرصت گذشت و حرف دلم ناتمام ماند



نفرین و آفرین و دعا در گلو شکست


تا آمدم که با تو خداحافظی کنم


بغضم امان نداد و خدا .... در گلو شکست


قیصر امین پور



السلام علیک یا ضامن آهو

Photo: السلام علیک یا ضامن آهو

سالروز بعثت پیامبر عظیم الشأن اسلام ، خاتم النبیین

، پیام آور رحمت و مهر ، حضرت محمد مصطفی صلی

الله علیه و آله و آغاز بارش آیات رحمانی با بیان زیبای «

اقرا باسم ربک » مبارک باد.



Photo: سالروز بعثت پیامبر عظیم الشأن اسلام ، خاتم النبیین ، پیام آور رحمت و مهر ، حضرت محمد مصطفی صلی الله علیه و آله و آغاز بارش آیات رحمانی با بیان زیبای « اقرا باسم ربک » مبارک باد.

.

بیا بیا دلدار من دلدار من

درآ درآ در کار من در کار من

تویی تویی گلزار من گلزار من

‎...‎ بگو بگو اسرار من اسرار من
***
بیا بیا درویش من درویش من

مرو مرو از پیش من از پیش من

تویی تویی هم کیش من هم کیش من

تویی تویی هم خویش من هم خویش من
***
هر جا روم با من روی با من روی

هر منزلی محرم شوی محرم شوی

روز و شبم مونس تویی مونس تویی

دام مرا خوش آهویی خوش آهویی
***
ای شمع من بس روشنی بس روشنی

در خانه‌ام چون روزنی چون روزنی

تیر بلا چون دررسد چون دررسد

هم اسپری هم جوشنی هم جوشنی
***
صبر مرا برهم زدی برهم زدی

عقل مرا رهزن شدی رهزن شدی

دل را کجا پنهان کنم

در دلبری تو بی‌حدی تو بی‌حدی
***
ای فخر من سلطان من سلطان من


فرمان ده و خاقان من خاقان من

چون سوی من میلی کنی میلی کنی

روشن شود چشمان من چشمان من
***
هر جا تویی جنت بود جنت بود

هر جا روی رحمت بود رحمت بود

چون سایه‌ها در چاشتگه

فتح و ظفر پیشت دود پیشت دود
***
فضل خدا همراه تو همراه تو

امن و امان خرگاه تو خرگاه تو

بخشایش و حفظ خدا حفظ خدا

پیوسته در درگاه تو درگاه تو

دیروز کودکی در امتداد کوچه های پر از بی کسی این شهر شلوغ؛

دست تمنایی به سویم درا...ز کرد؛

خالی تر از تمامی آرزوهای کودکانه؛

دنیا عوض شده است؛


کودکان به دنبال نان اند و ما به دنبال عشق ...
‎...‎



Photo: دیروز کودکی در امتداد کوچه های پر از بی کسی این شهر شلوغ؛
دست تمنایی به سویم درا...ز کرد؛
خالی تر از تمامی آرزوهای کودکانه؛

دنیا عوض شده است؛
کودکان به دنبال نان اند و ما به دنبال عشق ...


با تشكر ويژه از پگاه عزيزم ....

کاشکی بتونیم دنیا رو زیبا تر کنیم!!!


داستان کاریکاتورهای روزنامه دانمارکی علیه پیامبر اسلام را که فراموش نکرده اید. همه معترضان می شکستند، می سوزاندند، پاره می کردند، فحش می دادند، تحریم می کردند، فریاد می زدند و بر سر و سینه می کوبیدند.

اما یک جانباز در تهران کاری متفاوت کر‎...‎د . در آن رونق بازار زدن و شکستن و خرد کردن و تحریم کردن، یک جانباز در تهران رفت روبروی سفارت دانمارک یک سکو گذاشت. بعد رفت بالای آن. او ابزار نقاشی و رنگ و بومش را هم با خودش برده بود. او می توانست پرچم آتش گرفته دانمارک را نقاشی کند یا هر نقاشی لبریز از خشم و نفرت را. اما او همه هنرش را ریخت روی بوم و زیباترین تصویر را از حضرت مریم (س) ترسیم کرد. او با مهربانی تمام، ظرفیت یک مسلمان را به رخ همه کشید.

او ثابت کرد اعتراض فقط در شکستن و آتش زدن نیست. خلق زیبایی می تواند نماد یک اعتراض باشد.




Photo: داستان کاریکاتورهای روزنامه دانمارکی علیه پیامبر اسلام را که فراموش نکرده اید. همه معترضان می شکستند، می سوزاندند، پاره می کردند، فحش می دادند، تحریم می کردند، فریاد می زدند و بر سر و سینه می کوبیدند.
 
اما یک جانباز در تهران کاری متفاوت کرد . در آن رونق بازار زدن و شکستن و خرد کردن و تحریم کردن، یک جانباز در تهران رفت روبروی سفارت دانمارک یک سکو گذاشت. بعد رفت بالای آن. او ابزار نقاشی و رنگ و بومش را هم با خودش برده بود. او می توانست پرچم آتش گرفته دانمارک را نقاشی کند یا هر نقاشی لبریز از خشم و نفرت را. اما او همه هنرش را ریخت روی بوم و زیباترین تصویر را از حضرت مریم (س) ترسیم کرد. او با مهربانی تمام، ظرفیت یک مسلمان را به رخ همه کشید.
 
او ثابت کرد اعتراض فقط در شکستن و آتش زدن نیست. خلق زیبایی می تواند نماد یک اعتراض باشد.

ما در ره عشق تو اسيران بلاييم

كس نيست چنين عاشق بيچاره كه ماييم


بر ما نظري كن كه در اين شهر غريبيم


بر ما كرمي كن كه در اين شهر گداييم

‎...‎
زهدي نه كه در كنج مناجات نشينيم

وجدي نه كه در گرد خرابات برآييم


نه اهل صلاحيم و نه مستان خرابيم

اينجا نه و آنجا نه كه گوييم كجاييم

حلاج وشانيم كه از دار نترسيم

مجنون صفتانيم كه در عشق خداييم

ترسيدن ما هم چو از بيم بلا بود

اكنون ز چه ترسيم كه در عين بلاييم

ما را به تو سريست كه كس محرم آن نيست

گر سر برود سر تو با كس نگشاييم

ما را نه غم دوزخ و نه حرص بهشت است

بردار ز رخ پرده كه مشتاق لقاييم

دریاب دل شمس خدا مفتخر تبریز

رحم آر که ما سوخته‌ی داغ خداییم


ما در ره عشق تو اسيران بلاييم
كس نيست چنين عاشق بيچاره كه ماييم

بر ما نظري كن كه در اين شهر غريبيم
بر ما كرمي كن كه در اين شهر گداييم

زهدي نه كه در كنج مناجات نشينيم
وجدي نه كه در گرد خرابات برآييم

نه اهل صلاحيم و نه مستان خرابيم
اينجا نه و آنجا نه كه گوييم كجاييم

حلاج وشانيم كه از دار نترسيم
مجنون صفتانيم كه در عشق خداييم

ترسيدن ما هم چو از بيم بلا بود
اكنون ز چه ترسيم كه در عين بلاييم

ما را به تو سريست كه كس محرم آن نيست
گر سر برود سر تو با كس نگشاييم

ما را نه غم دوزخ و نه حرص بهشت است
بردار ز رخ پرده كه مشتاق لقاييم

دریاب دل شمس خدا مفتخر تبریز
رحم آر که ما سوخته‌ی داغ خداییم

آنان که طلبکار خدایید،خدایید


حاجت به طلب نیست شمایید شمایید


چیزی که نکردید گم از بهر چه جویید؟



‎...‎ کس غیر شما نیست،کجایید کجایید؟


در خانه نشینید و مگردید به هر در


زیرا که شما خانه و هم خانه خدایید


ذاتید و صفاتید گهی عرش و گهی فرش

در عین بقایید و مبرّا ز فنایید


اسمید و حروفید و کلامید و کتابید


جبریل امینید و رسولان سمایید


خواهید ببینید رخ اندر رخ معشوق

زنگار ز آینه به صیقل بزدایید


هر رمز که مولا بسراید به حقیقت


می دان که بدان رمز سزایید سزایید


شمس الحق تبریز چو سلطان جهان است

آن ها که طلبکار سخایید کجایید

ای با من و پنهان چو دل از دل سلامت می کنم

تو کعبه‌ای هر جا روم قصد مقامت می کنم


هر جا که هستی حاضری از دور در ما ناظری


شب خانه روشن می شود چون یاد نامت می کنم

‎...‎

گه همچو باز آشنا بر دست تو پر می زنم

گه چون کبوتر پر زنان آهنگ بامت می کنم


گر غایبی هر دم چرا آسیب بر دل می زنم

ور حاضری پس من چرا در سینه دامت می کنم

دوری به تن لیک از دلم اندر دل تو روزنی ست

زان روزن دزدیده من چون مه پیامت می کنم


ای آفتاب از دور تو بر ما فرستی نور تو

ای جان هر مهجور تو جان را غلامت می کنم


من آینه دل را ز تو این جا صقالی می دهم

من گوش خود را دفتر لطف کلامت می کنم

در گوش تو در هوش تو و اندر دل پر جوش تو

این‌ها چه باشد تو منی وین وصف عامت می کنم


ای دل نه اندر ماجرا می گفت آن دلبر تو را

هر چند از تو کم شود از خود تمامت می کنم


ای چاره در من چاره گر حیران شو و نظاره گر

بنگر کز این جمله صور این دم کدامت می کنم


گه راست مانند الف گه کژ چو حرف مختلف


یک لحظه پخته می شوی یک لحظه خامت می کنم


گر سال‌ها ره می روی چون مهره‌ای در دست من


چیزی که رامش می کنی زان چیز رامت می کنم


ای شه حسام الدین حسن می گوی با جانان که من

جان را غلاف معرفت بهر حسامت می کنم.


به سکوت آرام خانه کاغذی ات قسم که می دانم رویاهای تو به زیبایی خیالات من باورکردنی است. تو از سکوت من به باور عرفانی عشق رسیده ای. من از سکوت تو به نقطه نهایی ایمان رسیده ام. شاید نتوان درک کرد که گفته های ما از آن دنیای کاغذی که ساخته ایم، شنیدنی است. ولی می شود دست به کار شد و رنگ سبز به شاخه های خاکستری درختهای کاغذی کشید. من که نقاشی کردن می دانم. تو هم که نقاشی کردن می دانی. پس چرا دست به کار نمی شوی؟ وقتی بچه بودم، برایم آبرنگ نمی خریدند. می رفتم سراغ باغچه کنار رودخانه هر چه گلهای رنگی بود می چیدم و نقاشی می کردم. اگر کمی در باغ کاغذی کنار خانه کاغذی مان جستجو کنیم حتماً گلهای کاغذی دارد که رنگ قرمز عشق به باورهایمان بکشیم

در این میان نوجوانی نشسته و برای بچه ها اسفند دود می کند، در عکس پشتش به ماست، سنش کم بود، چون چادر ما نزدیک بچه های ستاد بود، بارها و بارها دیده بودمش.

آن چه می خوانید شرحی است از یک عکاس بر یک قطعه عکسی به یادگار مانده از سال های آتش و خون. هنرمند بسیجی «سید مسعود شجاعی طباطبایی» در باره این تصویر نوشته است:
در قلاجه غوغایی بود، سخت بود، به خدا خیلی سخت بود، دل کندن از هم ، اما حالا نزدیکی غروب آفتاب، بچه هاهمدیگر را سخت در بغل می فشردند و گریه سر می دادند، عاشق بودند، کاری نمی شد کرد، و با اینکه با خودشان عهد کرده بودند از همه چیز دل بکنند، اما حسابی دلبسته هم شده بودند ، تا ساعاتی دیگر باید از موانع سخت ، میادین مین واز زیر آتش دشمن رد می شدند و حماسه ای دیگر را در تاریخ دفاع مقدس رقم می زدند، حسابی توجیه شده بودند که برای آزادسازی شهر مهران- برگ برنده صدام در جنگ که خیلی به آن می نازید- باید مردانه بجنگند، با بچه های لشگر سیدالشهدا همراه بودم، الحق و الانصاف بچه های تبلیغات سنگ تمام گذاشته بودند. دروازه قرآنی درست کرده بودند تا بچه ها از زیر آن رد شوند، حاج علی فضلی فرمانده لشگر هم با اکثر بچه ها مصافحه می کرد،  نه بچه ها از او دل می کندند نه او از بچه ها، انگار برای عروسی می رفتند، رسیدن به وصال عشق، آذین بندی ها هم به این گمانه دامن می زد، حسابی چراغانی کرده بودند، در عکس رشته لامپ هامشخص است، روحانی جوانی در حالیکه لباس رزم برتن دارد و قرآن به دست گرفته بچه ها را از زیر قرآن رد می کند ، در این میان نوجوانی نشسته و برای بچه ها اسفند دود می کند، در عکس پشتش به ماست، سنش کم بود، چون چادر ما نزدیک بچه های ستاد بود، بارها و بارها دیده بودمش، خیلی اصرار کرده بود تا او را هم به همراه رزمندگان دیگر بفرستند، اما سنش کم بود، به گمانم 12 سالش بود، این لحظه های آخر آنقدر زاری کرده بود که هم خودش خسته شده بود هم بچه های ستاد، شب قبل از اعزام ، درست پشت چادر ما صدای گریه اش را شنیدم، از چادر بیرون زدم، دیدم گوشه ای کز کرده و اشک بر چهره ی آسمان سیمایش جاری است، رفتم و کنارش نشستم، با اینکه می دانستم علت چیست، از او پرسیدم:" چرا گریه می کنی؟"

خیلی ساده در حالیکه احساس می کردم بغض تمام گلویش را پر کرده است و به سختی می توانست حرف بزند گفت:"می خواهم با بچه ها به خط مقدم بروم ، اما نمی گذارند، می گویند سنم کمه"
دست روی شانه اش گذاشتم و گفتم :" خوب اولا مرد که گریه نمی کند، ثانیا تا اینجا هم که با بچه ها آمدی خیلی ها آرزویش را دارند و نتوانسته اند بیایند"
گفت:" به مادرم گفتم که نذر کند تا من به خط مقدم بروم، اگر نگذارند بروم نذر مادرم ادا نمی شود." 
با این حرف آخر واقعا کم آوردم، مانده بودم چه بگویم، گفتم:" اگر دعای مادر پشت سرت باشد ، انشالله نذر او هم ادا می شود"...

حالا در آخرین غروب وداع قلاجه با یاران، به او گفته بودند فعلا اسفند دود کند تا ببینند بعد چه می شود، به نظرم می رسید یک جورایی سرکارش گذاشته بودند...

درمرحله دوم عملیات در شهر مهران باز هنگام غروب دیدمش ، سوار بر پشت تویوتا، تعجب کردم، تفنگ کلاش به شانه اش بود، برای  لحظه ای نگاهمان به هم تلاقی کرد، صورت زیبایش آسمانی تر شده بود، لبخندی زد و دستش را به سمتم دراز کرد، دویدم تا خودم را به ماشین برسانم، نرسیدم، دستم به او نرسید... دور شد، لحظاتی بعد در غبار دود انفجار گم شد،" نذر مادر ادا شده بود... "

من از برای مصلحت


در حبس دنیا مانده ام


Photo: من از برای مصلحت
در حبس دنیا مانده ام

کعبه عشاق باشد این مقام هر که ناقص آمد اینجا شد تمام




(شعر حک شده در مرقد مولانا -قونیه)



Photo: کعبه عشاق باشد این مقام هر که ناقص آمد اینجا شد تمام
(شعر حک شده در مرقد مولانا -قونیه)

به چشمی اعتماد کن که به جای صورت به سیرت تو می نگرد ...





به دلی دل بسپار که جای خالی هميشه برایت داشته باشد ...

بشویید قلب‌هایتان را از هر احساس ناروا!


و مغزهایتان را از هر اندیشه خلاف،


و زبان‌هایتان را از هر گفتار ِناپاک،


و دست‌هایتان را از هر آلودگی در بازار...


و بپرهیزید از ناجوانمردی‌ها، ناراستی‌ها، نامردمی‌ها!


چنین کنید تا ببینید که خداوند، چگونه بر سفره‌ی شما،


با کاسه‌یی خوراک و تکه‌ای نان می‌نشیند و بر بند تاب


با کودکانتان تاب می‌خورد، و در دکان شما کفه‌های


ترازویتان را میزان می‌کند


و "در کوچه‌های خلوت شب با شما آواز می‌خواند"




چه تقابل عجیبی ست ...


به دنیا می آییم ولی به آخرت می رویم ؛



آری برای رسیدن به آخرت باید از دنیا گذشت ...




Photo: چه تقابل عجیبی ست ...

به دنیا می آییم ولی به آخرت می رویم ؛

آری برای رسیدن به آخرت باید از دنیا گذشت ...

تصاویر قونیه شهری تاریخی، آرامگاه مولانا

طرح اولیه قونیه و مناطق اطرافش قبل از عصر مدنیت به وجود آمده است. در این عصر فرهنگهای نیئولیتک – کالکولیتک و اول عصر برنز دیده می‌شود. در این دوران محل اقامت باستانی‌ها (تپه‌ای‌ها) در داخل مرزهای استان قونیه بوده است. در دوران نیئولیتک (قبل از مسیحیت 7000 – 5500) در چاتال هویوک بر اثر جستجوی باستان شناسان مقداری اموال تاریخی پیدا شد. امروزه سمتی از قونیه در باقی ماندة منطقه قراهویوک اقامت هیتیت دیده می‌شود.
اموال پیدا شده در اثر سالهای تلاش باستان شناسان شدن دهندة آن عصر است. در آناطولی پایان سال حاکمیت هیتیتها، فریگ‌ها از تراکیا به آناطولی کوچ کردند. اموال پیده شده از تپة علاءالدین قاره پینار، قیچی قیشلا و سیزما نشان دهندة دهة هفتم قبل از عیسی است. بعد از فریگی‌ها قونیه در اسارت لیدیا و سکندر درآمد. بعدها هنگامی که رومی‌ها در آناطولی به حاکمیت پرداختند. قونیه موجودیت خود را کاملاً ثبات یافته می‌دید. (قبل از عیسی) پدر مسیحی بنام هائل آنتیچیا به یالواج، بعدها به قونیه آمد. در این دوران خاتون سرای، لیسترا، دربه و لائدیکا (لادیک حالیجی) و سله از اماکن مهم ساکن شدن در دوران بیزانس بوده است. با گسترده شدن اسلام در آناطولی، حمله‌های عرب به بیزانس افزایش پیدا کرد. امویان و عباسی‌ها از سمت قونیه حمله‌های گوناگون کرده‌اند. در سال 1071 میلادی بعد از حرب ملازگرد قونیه و قسمت اعظم آناطولی از دست بیزانس گرفته شد. سلطان سلجوق آناطولی سلیمان شاه در 1076 میلادی قونیه را پایتخت انتخاب کرد. در سال 1080 پایتخت به شهر ازنیک تغییر پیدا کرد. قلیچ آرسلان یک در سال 1097 پایتختش را به شهر قونیه تکرار نقل مکان کرد. قونیه بین سالهای 1097 تا 1277 پایتخت و مرکز خاندان سلجوقی آناطولی بود. قونیه همچنین در سال 1277 به توسط قارامان اوغلی محمد خان فتح شد و حکمرانی قارامان اوغلی در اینجا تاسیس گشت. بعد از آن سلطان مراد دو از عثمانی‌ها، به حکومت قارامان اوغلی پایان داد. شهر قونیه در زمان عثمانی‌ها از همان ارزش و اعتبار بهره‌مند بوده است. از شاهان عثمانی یاوز سلیم در بین سفرهایشان به ایران و مصر در قوینه اقامت کرده‌اند. قانونی سلطان سلیمان در زمان سفر ایران، همچنین سلطان مراد 4 هم در زمان سفر بغداد در قونیه اقامت کردند.
در دوران جمهوری قونیه با سرعت گسترش یافت و با آثار تاریخی مثل موزة طبیعی مثل موزه نگهداری شده است.شهر بزرگ قونیه از سه قسمت قاره تای، مرام و سلجوقلو تشکیل شده است که کل جمعیت شهر را به 742690 نفر رسانده است. با این سه قسمت و مجموع روستا و شهرهای اطراف در کل به 92 رسیده است. جلال‌الدین محمد بلخی (‎۶ ربیع‌الاول ۶۰۴، بلخ - ۵ جمادی‌الثانی ۶۷۲ هجری قمری، قونیه) از مشهورترین شاعران فارسی‌زبان ایرانی است. نام کامل وی «محمد ابن محمد ابن حسین حسینی خطیبی بکری بلخی» بوده و در دوران حیات به القاب «جلال‌الدین»، «خداوندگار» و «مولانا خداوندگار» نامیده می‌شده است. در قرن‌های بعد (ظاهراً از قرن ۹) القاب «مولوی»، «مولانا»، «مولوی رومی» و «ملای رومی» برای وی به کار رفته و از برخی از اشعارش تخلص او را «خاموش» و «خَموش» و «خامُش» دانسته‌اند.
مولانا، پس از مدت‌ها بیماری در پی تبی سوزان در غروب یکشنبه ۵ جمادی الآخر ۶۷۲ هجری قمری درگذشت.در آن روز پرسوز، قونیه در یخ‌بندان بود. سیل پرخروش مردم، پیر و جوان، مسلمان و گبر، مسیحی و یهودی همگی در این ماتم شرکت داشتند. افلاکی می‌گوید: «بسی مستکبران و منکران که آن روز، زنّار بریدند و ایمان آوردند.» و ۴۰ شبانه روز این عزا و سوگ بر پا بود:

بعد چل روز سوی خانه شدند / همه مشغول این فسانه شدند
روز و شب بود گفتشان همه این / که شد آن گنج زیر خاک دفین

برخی از آثار تاریخی و باستانی شهر قونیه به شرح زیر میباشند :
موزة مولانا,تربت و مسجد شمس تبریزی,موزه اثرهای چینی قاره‌ای,مسجد شرف‌الدین,موزة اینچه مناره,مسجد علاءالدین,مسجد عزیزیه,مسجد سلطان سلیم,کاخ سلجوقی,موزه باستان‌شناسی,موزة آتاترک,موزه آنتوگرافی,موزة قویون اوغلی,کتابخانة یوسف آقا,باغهای مرام,سله,کلیسترا – گوک بورت,چاتال هویوک,بیشهر,مسجد اشرف اوغلی,مجسمه فاسللر,سرای قبادآباد,افلاطون پیناری,آق‌شهر

Konya قونیه آرامگاه مولانا

 

Konya قونیه آرامگاه مولانا

Konya قونیه آرامگاه مولانا

Konya قونیه آرامگاه مولانا

 

Konya قونیه آرامگاه مولانا

 


ناگهان یک صبح زیبا آسمان گل کرده بود,,خاک تا هفت آسمان، بغض تغزل کرده بود

حتم دارم در شب میلادت، ای غوغاترین!حضرت حق نیز در کارش تأمل کرده بود

هر فرشته، تا بیایی، ای معمایی ترین!بال های خویش را دست توسل کرده بودمیلادعلی بن ابیطالب، مبارک
باد.

روز مرد و روز پدر مبارک ..................

Photo: ناگهان یک صبح زیبا آسمان گل کرده بود,,خاک تا هفت آسمان، بغض تغزل کرده بود
 حتم دارم در شب میلادت، ای غوغاترین!حضرت حق نیز در کارش تأمل کرده بود
 هر فرشته، تا بیایی، ای معمایی ترین!بال های خویش را دست توسل کرده بودمیلادعلی بن ابیطالب، مبارک باد.
روز مرد و روز پدر مبارک ..................

پدر همه را به یک چشم می دید . . .


پا توی یک کفش می کرد و عوض خُر خُر ، خِس خِس می کرد !



جنگ که تمام شد از پدر چیزی حدود سی درصد باقی مانده بود ؛ حالا که منم مردي شدم براي خودم می



فهمم : ما صد در صد به پدر مدیونیم ، نه هفتاد درصد !!!


Photo: پدر همه را به یک چشم می دید . . .
 پا توی یک کفش می کرد و عوض خُر خُر ، خِس خِس می کرد !
 جنگ که تمام شد از پدر چیزی حدود سی درصد باقی مانده بود ؛ حالا که منم مردي شدم براي خودم می فهمم : ما صد در صد به پدر مدیونیم ، نه هفتاد درصد !!!

از دشمنان برند شکایت به دوستان


چون دوست دشمن‌ست، شکایت کجا بریم؟



عجب غربتی داره این تصویر!


یاد مردان بی ادعا...

Photo: عجب غربتی داره این تصویر!
 یاد مردان بی ادعا...

دلمو به پنجرت گره زدم دارم میرم

دوست دارم تا بر می گردم گره ها رو وا کنی


قربون چشات برم از راه دوری اومدم


راه دوری نمیره اگه بهم نگاه کنی

Photo: دلمو به پنجرت گره زدم دارم میرم 
دوست دارم تا بر می گردم گره ها رو وا کنی

قربون چشات برم از راه دوری اومدم
 راه دوری نمیره اگه بهم نگاه کنی

خدایا


تو کی نبودی که بودنت دلیل بخواهد؟



تو کی غایب بوده ای که حضورت نشانه بخواهد؟



‎...‎

تو کی پنهان بوده ای که ظهورت محتاج آیه باشد؟



کور باد چشمی که تو را ناظر خویش نبیند.



کور باد نگاهی که دیده بانی نگاه تو را درنیابد.



بسته باد پنجره ای که رو به آفتاب ظهور تو گشوده نشود.


و زیانکار باد سودای بنده ای که از عشق تو نصیب ندارد.


خدای من!


مرا از سیطره ی ذلت بار نفس نجات ده


و پیش ازآنکه خاک گور بر اندامم بنشیند از شک وشرک رهایی ام بخش.


خدای من!


چگونه نا امید باشم در حالی که تو امید منی!


چگونه سستی بگیرم ,چگونه خواری پذیرم که تو تکیه گاه منی!


ای آنکه با کمال زیبایی و نورانیت خویش


چنان تجلی کرده ای که عظمتت بر تمامی ما سایه افکنده.


یا رب! یا رب! یا رب




باز هم تسبيح بسم الله را گم كرده ام


شمس من كي مي رسد؟ من راه را گم كرده ام



طره از پيشاني ات بردار اي بالا بلند


در شب يلدا مسير ماه را گم كرده ام

‎...‎
در ميان عاشقان دنبال عاقل گشته ام

در ميان كوه سوزن كاه را گم كرده ام


زندگي بي عشق شطرنجي ست در خورد شكست

در صف مشتي پياده شاه را گم كرده ام


خواستم با عقل راه خويش را پيدا كنم

حال مي بينم كه حتی چاه را گم كرده ام


زندگي آن قدر هم در هم نبود و من فقط


سرنخ اين رشته ي كوتاه را گم كرده ام



Photo: باز هم تسبيح بسم الله را گم كرده ام

شمس من كي مي رسد؟ من راه را گم كرده ام

طره از پيشاني ات بردار اي بالا بلند
در شب يلدا مسير ماه را گم كرده ام

در ميان عاشقان دنبال عاقل گشته ام
در ميان كوه سوزن كاه را گم كرده ام

زندگي بي عشق شطرنجي ست در خورد شكست
در صف مشتي پياده شاه را گم كرده ام

خواستم با عقل راه خويش را پيدا كنم
حال مي بينم كه حتی چاه را گم كرده ام

زندگي آن قدر هم در هم نبود و من فقط
سرنخ اين رشته ي كوتاه را گم كرده ام

کم شدن در کم شدن دین من است

نیستی در هستی آیین من است

حال من خود در نمی‌آید به نطق

شرح حالم اشک خونین من است

کار من با خلق آمد پشت و روی

کافرین خلق نفرین من است

‎...‎
تا پیاده می‌روم در کوی دوست

سبز خنگ چرخ در زین من است

از درش گردی که آرد باد صبح

سرمهٔ چشم جهان‌بین من است

چون به یک دم صد جهان از پس کنم

بنگرم گام نخستین من است

من چرا گرد جهان گردم چو دوست

در میان جان شیرین من است

ماه‌رویا عشق تو گر کافری است

این چنین صد کافری دین من است

گر بسوزم زآتش عشقت رواست

کآتش عشق تو تسکین من است

تا دل عطار خونین شد ز عشق

خاک بستر خشت بالین من است

عطار



Photo: کم شدن در کم شدن دین من است
نیستی در هستی آیین من است
حال من خود در نمی‌آید به نطق
شرح حالم اشک خونین من است
کار من با خلق آمد پشت و روی
کافرین خلق نفرین من است
تا پیاده می‌روم در کوی دوست
سبز خنگ چرخ در زین من است
از درش گردی که آرد باد صبح
سرمهٔ چشم جهان‌بین من است
چون به یک دم صد جهان از پس کنم
بنگرم گام نخستین من است
من چرا گرد جهان گردم چو دوست
در میان جان شیرین من است
ماه‌رویا عشق تو گر کافری است
این چنین صد کافری دین من است
گر بسوزم زآتش عشقت رواست
کآتش عشق تو تسکین من است
تا دل عطار خونین شد ز عشق
خاک بستر خشت بالین من است
عطار ,,zahra,<3<3<3

آخرین معجزه ی قرن به فردا زد و رفت


مطلع البیت غزل های اهورا،زد و رفت



آنکه با خون جگر از ته چاه آمده بود


پشت پا بر جگر داغ زلیخا زد و رفت



آخرین راهبه ی شهر خدا بود ولی


قفل بی دینی من را به کلیسا زد و رفت



تازه می خواست که سارای دلم باشد که-


ناگهان زد به تن رود،به دریا زد و رفت



رفت و با کوچ خودش قافیه را در هم ریخت


طعنه ای تلخ به افسانه ی نیما زد و رفت



یک خبر خون جگر بر دل آبادی ریخت:


"دختر کوچک خان،صبح به صحرا زد و رفت..."